روزمرگی

آرادی من این روزا دیگه حسابی حرف زدنش تکمیل شده و با حرف زدنش مادر جان را هر روز عاشقتر از دیروز میکنه.
کافیه یه شعری رو دوبار گوش بده دفعه ی سوم شروع میکنه باهاش خوندن و تقریبا از عهده ی نصفش برمیاد.
ابراز محبت کردناش که این روزا در نوع خودش بسیار بسیار منحصر به فرده. دیشب تو خونه راه میرفت و میگفت : مامان رویا عشقمو از من بپذیر. ![]()
![]()
![]()
![]()
همچنان اندر میانه های شب از خواب بیدار میشه و از همسر جان تقاضای آب میکنه و بعد از نوشیدن دو لیوان آب بازم میخوابه.
تقریبا یک ساعت از روز رو به تماشای cd میگذرونه و بیشتر از اون رو با مقاومت من روبرو میشه و بعد از یه کشمکش حسابی من پیروز از میدون در میام.(ناگفته نمونه که خودش مراحل روشن و خاموش کردن و گذاردن Cd رو به تنهایی انجام میده و کاملا مستقل عمل میکنه.) کارتون های مورد علاقه اش هم باب اسفنجی و تام و جریه

احساس ترس رو به تازگی تجربه میکنه و از رفتن تو اتاقای تاریک میترسه و تا جایی که میتونه مقاومت میکنه و صد البته با تلاش من و همسر جان وارد فضا میکنیمش تا شاید ترسش بریزه. شبها موقع خواب هم از این کلمه استفاده میکنه و میگه مامان من میترسم. بهش میگم چرا مامان: میگه آخه اینجا تاریکه و بعد از کلی توضیح دادن متقاعد میشه.
احساس حسادت زیادی نسبت به پوریا داره. کافیه پوریا رو کنار بابا ببینه وارد عمل میشه و از سر و کول بابا بالا میره تا هر طور شده جلب توجه کنه اما همچنان طاقت دوری همدیگر رو ندارن و تا دو روز بیشتر میشه شروع میکنه: مامان رویا پوریا جان کجاست. چرا نیومده.
آهنگ وای وای چه پسری عماد رو خیلی خیلی قشنگ میخونه اینقدر قشنگ که به نوشتار درنمیاد.
کلا سوالاتی که ذهنش رو درگیر کرده خیلی خیلی زیاده و یکی پس از دیگری مادر بینوا رو به رگبار و گلوله میبنده.اینقدر سوال میپرسه تا من تسلیم میشم.
مثلا دیشب داشتم تلویزیون نگاه میکردم آراد شروع کرد به شیطنت کردن بهش گفتم آرادی مامان رو اذیت نکن من دارم تی وی میبینم. گفت : برای چی تلویزیون میبینی
گفتم مامان من دارم فیلم نگاه میکنم آخه این فیلم رو دوست دارم.
گفت : چرا دوست داری گفتم آخه قشنگه آموزنده ست. مگه شما تام و جری نگاه میکنی من اذیتت میکنم.
گفت: مامان من میخوام تام و جری نگاه کنم. گفتم الان نوبت منه که نگاه کنم زمان شما تموم شده و فردا میتونی ببینی. مامان فردا میریم خونه ی مامانی . گفتم آره مامان صبح بشه میریم. پس کی صبح میشه گفتم باید بخوابیم بعد آرادی گفت وقتی خورشید خانوم بیدار شد و ..........و ما همچنان در چالش با آرادی بودیم که فیلم تموم شد. 












روزمرگی
